![]() |
![]() |
|
|
مطمئن باش واسه خیانتی که به من و امثال من کردی هر چی در توان داشته باشم .......هر چی توان داشته باشم برای صدمه زدن بهت استفاده میکنم .
به سهم خودم میتونم .... حتی اگه سهم من فقط یک سنگ ریزه کوچیک باشه وقتی که داری توی چاه میافتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:40 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
من هنوز منوچهرم
منوچهر سابق ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:15 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
فکر نکنید من اینجا نیستم ها ... هستم ولی در دسترس نیستم ....
سالی یک پست هم حالی داره ... بهر حال عید 88 هم مبارک ..ببینیم سال جدید چه خواهد شد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:28 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
دارم میرم خونه جدید !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:2 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
آقا ما یک شاهکاری کردیم بی نظیر!!! پارسالی بعد مدتها یه بار دیگه به سرمون زد بشینیم درس بخونیم همینجوری ها (دلیل خاصی نداشت!!) از شما چه پنهون دکترا یه بار امتحان دادیم قبول نشدیم.. این شد که زد به سرمون یه فوق دیگه خلاصه شرمنده بشیم.. خلاصه تو هاگیر واگیر عاشق شدن و متاهل شدن درسمونم خوندیم و زد و دیدیم که مجاز شدیم به انتخاب رشته..اونم چه رشته ای!!! کلا در ایران ۵ تا بیشتر نمی خواست ما هم نفر هفتم بودیم!! ما رو میگی ... ما که اصلا فکرش هم نمیکردیم قبول بشیم! این همسر جان یه چیزی گفت که مطمئن باش قبولی!!
روزی که جوابا اومد من اصلا دلم نبود برم چک کنم ببینم قبول شدم یا نه... تا مهربان همسر زنگ زد که زود باش بگو شماره داوطلبی ات چنده..جوابا رو سایته...ما رو میگی ... بی خیال...حالا همسر جان هی استرس به ما منتقل کرد..بعد هم هی میگفت تو قبولی (این چه جور استرسیه من موندم- این از زبان همسر جان بود!!) خلاصه... حدس بزن چی شد!!! عصری اومدیم نشستیم پای اینترنت... تازه کلی گشتیم شماره داوطلبی رو پیدا کردیم... زدیم و دیدیم بعععععععععععععععععععععععععله... اسممون اونجاست... رشته امون انرژی معماری می باشد... اندر دانشگاه تهران!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و این شد که ما مجوز ورود از سر در پنجاه تومانی گنده دانشگاه تهران را در روز دوم مهر (چون اول مهر تعطیله) کسب کردیم... از بچگی ما این ۵۰ تومانی گنده رو دوست داشتیم.. یادم میاد میرفتیم کتاب بخریم موقع دانشجویی.. هی با حسرت نگاش میکردیم میگفتیم چی میشه اگه بشه.... و شد... زد و شد.... یه مدت فکر کردیم بابا!! به ریشمون میخندن با یه فوق لیسانس اینهمه اهم و توروپ!!!!!!! دوباره بریم یه فوقش لیسانس دیگه بگیریم که چی؟؟!!! اما.... از انجا که ز گهواره تا گور دانش بجوی... ما هم قراره بریم ثبت نام...اینه که می بینید ما یه ذره کم پیداییم...واس خاطر همین چیزاس...
پی نوشت: این روزا بی طرفدار شدیم ما...کسی وبلاگ ما رو نمیخونه... سازمان هم خبری نیست ماه رمضونی تعطیلیه...همین روزا کاسه کوزه امو جمع میکنم میرم وبلاگ اصلی ام... از شما چه پنهون خیلی یاد اونروزی که بار اول رفتم دانشگاه می افتم... اونموقع هم ماه رمضون بود وقتی رفتم... جالبش اینه که روزی هم که اومدم سازمان هفته بعدش ماه رمضون بود... انگاری این ماه رمضون یه جورایی به سرنوشت ما وصله...
پی نوشت نرگسانه: نه جان من شما نمیگید چرا این پست اینهمه سه نقطه داره؟ علتش اینه که منوچهر خان سابق خان تنبل خان...نشسته اینچا دیکته میکنه... من بیچاره تایپ میکنم... مردسالاری رو داری؟؟؟!!!:دبییییییییییییییییییییییییی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:29 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
امروز از اون روزها بود .. اینگاری در آسمون باز شده بود و با یک کامیون نامه ها رو ریخته بودن روی میز من . به فرشاد حق میدم که چپ چپ نگاه میکرد و بعدش هم به بقلیه میگفت این چقدر شلخته است .. کجاشو دیدی .. بین شلخته با کسر ش و فتح ش بینشون بحث افتاد و آخرش خودم حکمیت کردم که کدومشون هستم
ایقشه ... دو تا جلسه پی در پی که هر کدوم به اعصاب خورد کنی و ناراحتی گذشت بعدش هم که رسیدگی به کوه نامه ها . بجاش یک چیزی بود که خیلی چسبید . دیشب ساعت ۱۰ از پشت کامپیوتر به خستگی بلند شدم احساس کردم ته دلم یک کمی گرسنه است .. از یک طرف هم هوس کردم فردا ( که امروز باشه ) غذا ببرم ... این شد که درب فریزر رو باز کردم و دیدم ...ایول اسپاگتی که داریم ... یک کمی کالباس هم پیدا کردم و توی آشپزخونه چند تا بادمجون هم یافت شد . این شد که ما امروز یک غذای ایتالیلیی اصیل خوردم که البته هنوز اسمش ثبت نشده واسه همینم نمیتونم بگم چی خوردم . اما انصافا خوشمزه بود و مایه فرحبخشی سر ظهر بود . بگو امروز کی اومد سازمان .... رضا زاده ؟ آره خودش بود .. میگن یکهو دیدیم یکی اومد تو هیکل این هوا .... ( من که نبودم برام تعریف کردن ) دیدم که رضا زاده است .. به سلاممون هم جواب داد و صاف چپید تو آسانسور ...سوال اساسی اینه مه دور کمر آقای پهلوان توی آسانسور چطور جا میشده .. البته بنده از اهل فن سوال کردم و گفتن ظاهرا این آسانسور تا ۳۰۰ کیلوگرم رو بالا میکشه .. فکر کنم بشه دو تا رضا زاده ولی ... فکر نکنم دوتا رضا زاده توی آسانسور جا بشن ... به خانه میرویم ... با یک عالمه خستگی و با جا گذاشتن حداقل نصف کوه نامه ها و کارها به خانه برمیگدیم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:43 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
روزهای کاری ما .......... شنبه ها دارای دو وجه هست .. یکیش لذت روزهای تعطیل گذشته و یکی ش فشار کاری سنگین روزهای در ژیش ... فکر کن وقتی میای و خودتو یا کوهی از نامه روی میزت مواجه میبینی چه حالی میشی .
تصمیم گرفتم برم واحد شمیرانات . میگن رئیس بزرگ مخالفت میکنه ولی ما تلاشمونو میکنیم ... البته اگه فکر میکنم تغییر کردن با این روش درست میشه این اشتباهه و باید اگه میشه موند و درست کرد هر چی که لازمه رو . یک فکری به سرم زده .. دیشب داشتم نگاه میکردم که سه تا وبلاگ به اسم منوچهر دارم که توی دوتاشون هیچی نمینویسم . فکر کنم بدی نیست دوباره برگردم به وبلاگ اولیه .. الان این مساله در مرحله مطالعه است بزار یک کمی دیگه فکر کنم راجع بهش .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:30 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
خدمت خواننده عزیزم عرض کنم که این همکار ما هستش .. نه که نیستش ها ولی سر مانیتور همیشه رو به بنده هستش . البته این کار خطراتی هم داره . مثلا اینکه مانیتور رو به معاونه و ممکنه ببینتت . از همه بد تر اینکه خودت پشت به دری و ممکنه رئیس ببینتت . خطرش چیه ؟ الان میگم ...
یک روزی مدیر ما به رئیس کل گفته بابا ما نیرو کم داریم بچه ها تحت فشارن .. رئیس کل هم میگه آره بابا میبینم هر دفعه آسانسور توی طبقه شما وای میاسته و در باز میشه یکی داره خمیازه میکشه ... این جریانو مدیر که گفت از اون موقع تا بحال همه اش بحث اینه که وقتی در آسانسور باز شد کی بوده که خمیازه میکشیده .. جالبه که خمیازه حداقل ۵ تا مدعی پر و پا قرص داره ... امروز یک روز خوبه .. همچین کم کار ولی با کارای کش دار ...ماموریت نرفتم و تهرانم ولی شب خواب دیدم که یکی میگه سفارشتو کردن که بری واحد شمیرانات ... نمیدونم توی این کار خیری هس تیا نه . خوابو که برای همکارا گفتم پرسیدن حالا دوست داری بری ؟ منم بنظرم بدی نیامد .... حالا ببینیم چی میشه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:48 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
از احوالات ما همین بس که کامژیوتر روی میز ما رو هم بردن و الان توی سازمان جز یک مشت کاغذ هیچی نیست . اما یک اتفاق خوبش هم اینه که پای ما به میز بغلی که کامپیوتر داره باز شده و اونم از قضا اینترنت داره و عالم جستجوی وب سایت های خبری و روزنامه های ورزشی براهه .
امروز داشتم دنبال سیگنالهای کانال ام بی سی توی اینترنت میگشتم فکر کردم حالا خوبه یکی سرچ کنه که ای ن ارمندا دارن در طول روز چه کار مثبتی انجام میدن تا مچ ما رو بگیره ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 17:35 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
من آن لحظه تولد شدم
که عشقت در دلم جوشید .. تولدم کلمه دوستت دارم بود که از لبان تو جاری شد من آن لحظه متولد شدم که لبهایمان واژه بوسه را زمزمه کرد آن لحظه که در انگشتم حلقه عشق کردی آن لحظه که در چشمانت غرق شدم آن لحظه که نامت بر دلم نقش بست من آن لحظه که متولد شدم ..بسان زرتشت با تمام وجود خندیدم تا اهرمن از عشمان بگریزد و جهان به زیبایی حس ما شکوفا شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:12 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|