دوست دارم ماجرای مسکن مهر رو از دد خودم بنویسم . فکر میکنم یک مقطع بزرگ از زندگی من بود .پس ادامه بدم ......:


یک مساله ای که برای من خیلی جالب بود توی اون مقطع مدیر های ما آدمهای عاقلی بودند ( نه اینکه الان نیستن - الان من نیستم که قضاوت کنم) علتش هم توی یکی دو تا شوکی بود که اون اول وارد شد . یادتون که هست که توی عید چند تا فونداسیون افتضاح اجرا شده بود . بعد از عید من یک کم شلوغش کردم که کی میخواد چهار روز دیگه جواب ساکنین این خونه ها رو بده ؟ اینهمه پول که هزینه میشه چی میخواد بشه . یک بار دیگه هم توی بازدید های وزیر ، یکی از معاونینش ( که اسمشو نمیارم ) رو به یکی از روسا گفته بود که بنظر شما این اسکلت فلزی علم شده مشکلی نداره ؟ بنظرم خیلی لاغر میاد .  این یکی از مواردی بود که صدای من واسه اش درآمده بود واسه همین یکی اینکه هر وقت یک مدیر بازدیدی میرفت اول دور و برش رو نگاه میکرد ببینه یک مهندس کنارش هست یا نه . بعضی وقتا هم که رئیس سازمان میرفت بازدید با من هماهنگ میکردن که فلانی تو هم باش موقع بازدید .

یک مساله دیگه هم یک کانال مالی باز شد که موجب میشد هر تعاونی مسکنی برای پرداخت صورتوضعیتهای پیمانکارش مجبور باشه تایید سازمان رو هم بگیره . این کانال موجب شد تا یک سری فیلتر های مالی جلوی تعاونی هایی که از سر بی اطلاعی (یا بعضا دستشون با پیمانکار توی یک کاسه بود ) پرداخت های بی حساب به پیمانکار داشته باشند گرفته بشه . یک فیلتر دیگه هم بخش ما بود که باید تایید فنی میکرد که مدیر ما و معاونش ( که یکی از لایق ترین آدمهایی بود که توی پست دولتی دیدمش ) از این کانال تعاونی ها رو مجبور کردن که مشاور های خوب بیارن و مشاور ها رو هم با تایید مدیران پروژه و یا کنترل پروانه و ظرفیت ؛ همینطور بعد از تایید مشاور نیاز به تایید بخش نظارتی سازمان که بنده بودم میرسید . 

ظاهرش بروکراسی خیلی پیچیده ای نشون میداد ولی در عمل یکهو به کیفیت کار خیلی کمک کرد . من چند تا جلسه با مشاور ها گذاشتم و با توجه به اینکه سازمان مشکن یک جنبه اش گروه نظام مهندسی ساختمان بود که خودش صادر کننده پروانه نظارته یک سری شون که نظارت رو جدی نمیگرفتن رو تهدید به فسخ پروانه کردم . بعدش هم خیلی از پروژه هایی که میدونستم مشکل دارن و ممکنه ناظر رو خریده باشن رو شخصا بازدید میکردم یا میفرستادم همکارا بازدید کنن و یک گذارش تصویری کامل از همه پروژه های دارای نقص جمع کردم . 

چند تا مورد از دستم خارج شد . یکی دو مورد بخاطر اینکه پیمانکار فشار میاورد که وضع مالی خرابه و پروژه رو واسه پول خوابونده بود . یک بار هم مجبور شدم تحت فشار بالادستی های بالابالا تر از روسای خودم یک صورت وضعیت رو رد کنم . گرچه کیفیت پروژه پایین نبود ولی از اعمال فشاری که بهم اومد خیلی ناراحت شدم . خدا رو شکر تا روزی که توی سازمان بودم مدیر مستقیم من پشتیبان کامل من بود . 

این حکایت ادامه داشت ... تا اونجایی که چند تا از پیمانکارا و تعاونی ها برای من حرف درآوردن که برای این به کیفیت فشار میارم که پول ازشون میخوام بگیرم .. این حکایتی بود در نوع خودش که در قسمت بعدی برات میگم ....

از اینکه تعداد خواننده های این وبلاگ کم هست خیلی خوشحالم . فکر میکنم نماد طبع سخت گیر منه در لایه های دوستی . یکی عمیق تر هست و یکی سطحی تر . یکی دوست داره عمیق تر بشه و یکی در سطح میمونه . 

القصه دارم روی یک داستان کوتاه کار میکنم . مواقع بیکاری رو روش میذارم و ازش خوشم آمده . ببینم تهش چی میشه . سالهاست چند تا داستان نا نوشته دارم  . دوست دارم جمعشون کنم . مثل همین نوشته هاست قصه های من . بریده بریده و از زندگی روزمره خودم . هر چی که برای من بارز بوده قصه است . حتی ظرف غذای آبدارچی سازمان که توش املت های خوشمزه درست میکرد . حتی آقا سهراب بقال سر کوچه هم در قصه های من شریکن . و یا حتی این وبلاگ .....

نوشتنم نمیاد ... یک جورایی خسته ام . ....

توی عید89 تقریبا بیرون اومدن من از سازمان مسجل شده بود که قبل از عید توی یکی از اون جلسات کذایی تصمیم گرفته شد که توی مدت عید حتما کشیک نوروزی بذاریم و کار مسکن مهر لنگ نمونه . من برای کشیک هفته اول انتخاب شدم . برنامه خاصی برای عید نداشتیم و برام زیاد مساله ای نبود . به راننده ام زنگ زدم و گفتم برای روز سوم بیاد جلوی درب سازمان دنبالم . وقتی اومد اولین حرفی که بعد از سلام و روبوسی زد گفت خدا اون پدرتو بیامرزه . دلمون توی خونه داشت میترکید . خندیدم و گفتم بی خیال بزن بریم . ... 

تجربه این مدت کار کردن توی کارگاه های ساختمونی به این نتیجه رسونده منو که پیمانکارا معمولا واسه عید به کارگرا فشار نمیارن که بیان سر کار . چون اغلب کارهای ما بیرون از شهر بودن و طبیعیه که اغلب کارگرای روزانه در کل مدت سال توی کارگاه اسکان میکنند و واسه عید برن سر خونه زندگیشون . واسه همین میشد توی یک روز حداقل از دو تا سایت بازدید کرد . کاری که دو ماه بعدش از یک پنجم یک سایت رو هم نمیشد انجام داد . 

برنامه ای بود برای خودش . یک سری از کارگاه ها نگهباناشون  اصلا ما رو راه نمیدادند چرا که مسئولی نبود که باهاشون هماهنگ کنند . یک سری کارگاهها رو مینشستیم با نگهبان چای میزدیم و این حرفها . مسئولین پروژه هم قرار بود سر پروژه هاشون باشن که بسته به اینکه چقدر قدرت داشتن یک خط در میون میامدند و نمیومدند . یک سری که پشتشون  خیلی گرم بود که اصلا نمیامدند . 

روز چهارم یا پنجم بود که مدیر از پشت تلفن عید و تبریک گفت و پرسید کجایین ؟ ما هم گفتیم توی سایت پاکدشتیم . گفت ماشین ما پایین جاده گیر کرده .... رفتیم دیدم راست میگه ماشین تا کمر توی جاده ای که کشاورزهای همسایه از روی غرض یا بی غرضی آب انداختن توش گیر کرده . 

یکی از پیمانکارا رفت زنجیر آورد با ماشین این راننده ما بکسل کردیم و اوردیمش بیرون . حالا تا برگشت ر زدن راننده رو داشتیم که یک کم حلقه بکسلش کج شده بود و بنظرش ماشین از آکی ( مسخره نیست ؟ ) در اومده بود !

اون عید که تموم شد چند تا از پیمانکارای مثلا زرنگ شبانه چند تا فونداسیون بدون تایید اجرا کردن که بعد از عید حکایتی شد که یک سر دردسر طبق معمول مال بنده بود ......


یکدونه پیتزا فروشی بود پشت سازمان که پاتوق من و حسین بود . طرف ارمنی بود و پیتزاش بنظر من خوشمزه بود . غذا رو سفارش دادیم که گفتم : بعد از ظهر جلسه است . رئیست میاد ؟ گفت آره . فکر کنم بیچاره شدیم . من تازه داشتم کار آزاد رو جدی میگرفتم ها . گفتم : حالا بریم ببینیم چی میشه . 

ساعت 3 رفتیم جلسه . خوشبختانه من سن پایینه جمع نبودم ولی از شانس بد اولین تیرها به من اصابت کرد :آقای منوچهر شما میدونی چند تا مسکن مهر در سطح استان داره ساخته میشه ؟ من با ترس گفتم : نمیدونم چناب مهندس . معاون گفت : همینه دیگ . بافت فنی سازمان به این عریض و طویلی که وضع مسکن مهر رو ندونه چه انتظاری دارین ؟ 100 هزار واحد ....... توی دلم گفتم :چی داداش ؟ 100 هزار واحد ؟ اصلا فکر میکنی این تعداد واحد آب و برق و گاز از کجا میخان بیارن ؟ اصلا فکر حجم بتن مرحله فونداسیون این واحد ها رو داری ؟ اصلا میدونی چقدر سفال و آجر لازم داره ؟

خلاصه ... داستان ما با مسکن مهر شروع شد . اولش خواستم در برم از زیرش . با چند نفر هم صحبت کردم ولی بابت اون مساله ای که پارسال باعث کشمکش بین من و مدیرم شد و از طرف دیگه بخاطر اینکه داشتم تصمیم میگرفتم توی سال آینده از سازمان بیام بیرون فکر کردم این آخرین وظیفه ای که بهم محول شده رو تا جایی که میتونم خوب انجام بدم . هفته بعدش یک چارت نوشتم با شرح وظایف و تجهیزات مورد نیاز و .... و تحویل دفتر معاون دادم . تا روز آخری که از سازمان در آمدم نه از تجهیزات خبری بود نه از نفرات و ......


تقریبا اواسط زمستون 88 بود و من یک سال قبلش پروژه هشتگرد رو تموم کرده بودم که وزی ر قبلی افتتاحش کرد و اون موقع درگیر تموم کردن پروژه 500 واحدی پردیس بودم . پروژه ای خیلی مشکل چون پیمانکار و ناظر و زمین و زمان با هم نمیساختن . بالاخره به هر بیچارگی بود اون پروژه هم تمام شد . تقریبا اوایل همون سال بود که من مسئول گروه اجرایی شده بودم . سابقه من زیاد نبود ولی انقدر درگیری زیادی داشتم و در ضمن حضور من توی سازمان بخاطر اینکه زیاد حرف میزدم پر رنگ بود منو کرده بودن مسئول گروه . البته گروهی که فقط 2 تا نیرو بغیر از خودم داشت . 

وقتی پروژه 500 واحدی هم تموم شد وزی ر وقت اومد و پروژه رو افتتاح کرد و من برای اون پروژه لوح تقدیر از وزی ر گرفتم یک ور نگرانیم م س ک ن م ه ر بود . آخه پروژه شروع شده بود ولی شدیدا داشت لنگ میزد و من با شناخت قبلی که از نیکزاد داشتم میدونستم که این ماجرا اینجوری نمیمونه . حدس من دست بود و یکدفعه سازمان رنگ عوض کرد و مسکن مهر یکدفعه شد پروژه اول سازمان . 

................(سانسور - شاید بعدا گفتم )....................

خلاصه یکی دو هفته توی سازمان هر روز مدیر ها جلسه میگذاشتن و آخرش خبر ترکید که یک برنامه برای م س ک ن م ه ر در اومده و مسئولین پروژه رو رابط ها و مسئولیتها و اینها مشخص شده . حسین گفت فقط شانس بیاریم توی این ماجرا ما درگیر نشیم . من که توی دلم گفتم بدبخت شدیم رفت  . تنها تیم فنی فعال سازمان گروه اجرایی ماست . حتما پر این ماجرا ما رو هم میگیره . تا برنامه اومد و دست بدست بین همه بخش مدیریت ما گشت و هر کی اسم خودشو دید زد به پیشونیش . برنامه که به دست من رسید سریع نگاه کردم دیدم توی مسئول پروژه ها اسم من نیست . نفس راحت کشیدم و به حسین گفتم بخیر گذشت (معاون پشتیبانی زیاد روی من نظر خوبی نداشت . از این جهت فکر میکردم ما جستیم از این ماجرا ) حسین که خودش هم اسمش نبود جدول رو یک بار دیگه بالا و پایین کرد و گفت : شانس ؟ خیلی بد شانسی اینجا رو نگاه کن . .... توی سمت راست و چپ جدول دو تا ستون بود که یک سری گروه های اصلی که وظیفه همکاری با مدیران پروژه رو داشتن نوشته بود و ...بعله اسم من هم بود با مسئولیت جدید : مسئول نظارت بر ساخت م س ک ن  م ه ر در استان ! حسین گفت ما هم درگیریم : توی گروه آماده سازی اسم مسئول گروه حسین هم دیده میشد . من مونده بودم چی بگم . از اون در رفتیم و به این افتادیم .... همون موقع تلفن زنگ زد و وقتی برداشتم دیدم مسئول دفتر معاون پشتیبانیه . رابطه مون دوستانه بود واسه همین گفت : خبرش رسید ؟ گفتم آره . این چه وضعیه . شانس ما رو ببین . گفت : تازه اول بدبختی همه مونه . ساعت 1 جلسه اس . شما هم توی لیست اعضا هستی . زود بیا .... گفتم باشه . بساطم و برداشتم به حسین گفتم بریم بیرون ناهار ؟ گفت بریم .....


یکی از چیز هایی که از پدرم به یادگار موند یک ضبط صوت استریو سونی نقره ای رنگ بود که باند های به نسبت بلند و با هیبتی داشت . تا موقعی که دستگاه های الکترونیکی ارزون نشده بود این ضبط صوت ما برای خودش هیبتی داشت . حتی امروز هم مادرم برای گوش کردن رادیو از اون استفاده میکنه .

روزگاری که بچه بودم اجازه دست زدن بهش نداشتم و وقتی نوجوان شدم کم کم وارد دنیایی میشدم که موسیقی یک جزء اصلیش بود . یکی از دوستای خانوادگی ما برامون کاست هایی که دوست داشت رو میاورد که ما هم گوش کنیم. من با نوای شعر سهراب و صدای احمد رضا احمدی و صدای بیژن بیژنی و موسیقی کامبیز روشن روان و می ناب استاد روح الله خالقی نوجوانی رو طی کردم .

تا سالهای بعد بندرت اجرای موسیقی زنده دیده بودم و دوستا اهل ساز هم نداشتم . واسه همین چیزی بیشتر از نوای یک یا ساز برای من موسیقی اسم گرفت . موسیقی واسه من آهنگ ساز هایی بودند که اسمهاشون روی جلد کاست ها بود . اساتید آوازی که جسته و گریخته میشناخنمشون ولی شاید سالها بعد که به من گفتند فلان قطعه مثلا توی دستگاه شور هست و یا دستگاه همایون ، فکر میکنم نه خیلی خوب ولی کمی میفهمیدم چی میگن .

سالهاست که موسیقی گوش میدم و هیچوقت جرات ساز زدن نداشتم . اصلا ناتوان بودم از ساز زدن . اما عاشق موسیقی هستم . نوای خوش هر کجا که باشه منو جذب خودش میکنه .


چند روز پیش از توی پنجره داشتم به خیابون نگاه میکردم . یکدفعه حالی به حالی شدم و یک حس عجیبی بهم دست داد . به همسر خانم میگم فکر کنم توی زندگی قبلی من یک اسکیمو بودم که روزها کیلومتر ها توی دشت یخزده روی سورتمه اش میرفته و شب کنار یک آتیش کوچیک و سگهاش تا صبح میخوابیه . گاهی هم از گوشه کت پوستش شفق قطبی رو تماشا میکرده و غرق در حیرت این طبیعت وحشی زیبا بوده که توی برق چشمهای سگهای هاسکی سورتمه اش میدیده ! 


درسته که مدت طولانیه وبلاگ نمینویسم ولی از طعنه اینکه آقا مینوشتی و حالا نمینویسی اصلا ناراحت نمیشم . حداقلش اون ته دل میدونم که همیشه شوق نوشتن رو داشتم حالا چه با لفافه کت خاکی شده و عینک ته استکان کلفت ! یا بی آلای و عاشقانه . بهر حال از اینکه مینویسم بسی خوشحالم . 

سال نو ؟ اصلا تفاوت بین این ساعت قبل از عید و بعد از عید چیه ؟ من شخصا هیچ تفاوتی ولو یک لحظه بین این ور و اونور حس نمیکنم . فکر میکنم فقط فازیه که مردم به جو موجود میدنو ادم هیجانی میشه و میگه اوووووووووه عیدع . بعدش هم همه چار چشمی تلویزون رو میپان ! توپ که ترکید میپرن همو ماچ میکنن!  یکی از چیزایی که خیلی بدم میاد همین ماچ کردن بعد عیده . تا دو هفته هر کی میرسه بهت هر دو طرف صورتتو تف مالی میکنه . فکر کن توی اداره آخرش مجبور میشی هر دور که از جلوی یک گروه رد میشی یک دستمال کاغذی در بیاری و صورت خیستو ( اه .. .اه ... اه ) پاک کنی ! 

بهر حال . سال خوب و پر برکت بدون بیماری و درد و در کمال آزادی و حسن نیت و عدم خشونت و اطمینان خاطر و آرامش روحی برای همه عزیزان و هموطنان خودم آرزو دارم . 

قربان شما 

منوچهر سابق !