خدمت خواننده عزیزم عرض کنم که این همکار ما هستش .. نه که نیستش ها ولی سر مانیتور همیشه رو به بنده هستش . البته این کار خطراتی هم داره . مثلا اینکه مانیتور رو به معاونه و ممکنه ببینتت . از همه بد تر اینکه خودت پشت به دری و ممکنه رئیس ببینتت . خطرش چیه ؟ الان میگم ...

 

یک روزی مدیر ما به رئیس کل گفته بابا ما نیرو کم داریم بچه ها تحت فشارن .. رئیس کل هم میگه آره بابا میبینم هر دفعه آسانسور توی طبقه شما وای میاسته و در باز میشه یکی داره خمیازه میکشه ...

این جریانو مدیر که گفت از اون موقع تا بحال همه اش بحث اینه که وقتی در آسانسور باز شد کی بوده که خمیازه میکشیده .. جالبه که خمیازه حداقل ۵ تا مدعی پر و پا قرص داره ...

امروز یک روز خوبه .. همچین کم کار ولی با کارای کش دار ...ماموریت نرفتم و تهرانم ولی شب خواب دیدم که یکی میگه سفارشتو کردن که بری واحد شمیرانات ... نمیدونم توی این کار خیری هس تیا نه . خوابو که برای همکارا گفتم پرسیدن حالا دوست داری بری ؟ منم بنظرم بدی نیامد .... حالا ببینیم چی میشه

 

از احوالات ما همین بس که کامژیوتر روی میز ما رو هم بردن و الان توی سازمان جز یک مشت کاغذ هیچی نیست . اما یک اتفاق خوبش هم اینه که پای ما به میز بغلی که کامپیوتر داره باز شده و اونم از قضا اینترنت داره و عالم جستجوی وب سایت های خبری و روزنامه های ورزشی براهه .

امروز داشتم دنبال سیگنالهای کانال ام بی سی توی اینترنت میگشتم فکر کردم حالا خوبه یکی سرچ کنه که ای ن ارمندا دارن در طول روز چه کار مثبتی انجام میدن تا مچ ما رو بگیره ...

 

من آن لحظه تولد شدم
که عشقت در دلم جوشید .. تولدم کلمه دوستت دارم بود که از لبان تو جاری شد
من آن لحظه متولد شدم که لبهایمان واژه بوسه را زمزمه کرد
آن لحظه که در انگشتم حلقه عشق کردی
آن لحظه که در چشمانت غرق شدم
آن لحظه که نامت بر دلم نقش بست
من آن لحظه که متولد شدم ..بسان زرتشت با تمام وجود خندیدم
تا اهرمن از عشمان بگریزد و جهان به زیبایی حس ما شکوفا شود