شهرام ناظری به کردی میخونه ....صدای دف و تنبور و شهرام ناظری حالی بهم میده که هیچ چیز توی دنیا این حس ررو نمیده ....

میز بغلی داره چپ چپ نگاهم میکنه ..فکر کنم خیلی کله مو تکون دادم ....

.......

عصر ها که دارم میرم خونه روی دیوار بتنی وای می ایسته روی دوتا پاش و هی جیغ میزنه . میرم نزدیکش ببینم مشکلش چیه ..فرار میکنه ... کاش زبون سنجاب ها رو بلد بودم ....

روز اولی که هزار تومنی دیدم ، اول دبستان بودم . اسکناس رو فقط 5 دقیقه دیدم . اونم بهم اجازه دادن که از نزدیک نکاهش کنم.

بزرگترین اسکناسی بود که تا اون موقع دیده بودم . آبی بود . آبی ! و زیبا ....

از مانیتور کامپیوترم سکه پانصد تومنی دیدم . ... اون اسکناس آبی و زیبا دیگه رویا شده .....

دیشب خواب دیدم کور بودم و دوباره بینا شدم . تمام دیوار های بیمارستان رو با زغال نقاشی میکردم .از پرستار ها معذرت خوای میکردم و میگفتم آرزوی دیدن نقشها رو داشتم ......

دیشب خواب دیدم دوباره بینا شدم . چه لذتی داشت دوباره دیدن ..... 

چه لذت دردناکی بود ...

من آموخته‌ام

به خود گوش فرا دهم

و صدایی بشنوم

كه با من می‌ گوید :

این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد ؟


نیاموخته‌ام

گوش فرا دادن به صدایی را

كه با من در سخن است

و بی‌ وقفه می‌ پرسد :

من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد ؟


-مارگوت بیگل - ترجمه احمد شاملو